۱۳۸۸/۰۷/۱۹

نامه ای از یک منافق مزدور

نامه ای از یک منافق مزدور

از آن جمعه تاریخی برای من و شاید تاسف بار برای تو، هنوز دشنامت در گوشم پیچیده است که گفتی :"مرگ بر منافق".

انگار همین دیروز بود، آبان شصت، که این دشنام را به مادرم و خانواده ام دادی و من ندانستم، خانواده مبارز دهه پنجاه، چگونه منافق شد به چند ماه؟ تنها به مخالفت با تو؟ و طنین "مرگ بر" هیچ گاه نگذاشت سوال ام را بپرسم و پاسخی بشنوم.

بعد از گذشت کمتر از یک ماه از آن آخرین جمعه ماهی که مبارکش می دانی و برای من ماهی است چون همه ماه های خدا، سه هفته ای کم یا بیش می گذرد، اما نعره ات در گوشم پیچیده است هنوز که :"مزدور اسراییل". لحن ات، کلام ات و صدایت انگار تغییر نکرده از 28 سال پیش تا الان که مزدور خواندی خانواده ام را آن بار، شاید آمریکایی و من نفهمیدم پول آن مزدوری کجا رفت و به کجای خانواده ما رسید و سوالم در هیاهوی تو و هواداران و دوستانت گم شد.

از آن روز که رو در رو ایستادیم، کمتر از ماهی می گذرد و هنوز چهره بر افروخته از خشمت، مقابل دیدگانم هست که لبانت می جنبید به توهینی :"غسل نکرده هایش بروند خانه" و مادر همسرم، لبان خشک از روزه اش می لرزید به فحشی که نشنیده بودم تا آن روز از او.

اصلا انگار تغییر نکرده ای از سال های کودکی من؛ هنوز چهره و رفتارت، همان قدر تند و تیز است. با همان سوال های تمسخر آمیز همیشگی:"حجابت را آقا دزده برده؟"، نمازت را خوانده ای و داری بازی می کنی؟" و من هیچ وقت تا آن روز، رو در رویت نبودم هیچ که بپرسم دین من و ایمان من، تو را چه کار ؟

اما حتما شنیدی آن روز فریاد مرا، توهین مرا؛ نمی شود نشنیده باشی، مزدور را من هم به تو گفتم، آن هم با ترکیب بسیجی. من هم با غیض در گوش تو خواندم:" ما اهل کوفه نیستیم، پول بگیریم بایستیم." من هم مرگ تو را خواستم، من هم.

سال ها بود که آن قدر نزدیک به هم نبودیم. از سال 60 که از من و خانواده ام فاصله گرفتی، با نیش هایت، زخم زبان هایت و گاه هم بی حرف، دیگر ندیدمت. مثل خیلی های دیگر؛ خبر آن ها را بعد ها از قبرستان، زندان یا خارج از ایران گرفتم، اما تو را می دانستم کجایی، فقط رو در رو نبودیم. صدایت و فریادت را می شنیدم اما رویت را نمی دیدم.

آن روز بالاخره آن قدر به هم نزدیک شدیم که تو هم صدای من که نه، فریاد خشمگین من را بشنوی، فحش های مرا، توهین های مرا.

آن روز، بعد از سال ها، دوباره دیدمت از نزدیک و صدایت را همراه با دیدن چهره و حرکت لبانت شنیدم. چقدر حرف داشتم بگویم؛ بگویم من هم ایران را دوست دارم؛ بگویم من هم دلم می سوزد به خیلی درد ها که می رود بر سرزمین ام؛ بگویم پدرم، مادرم، مادر همسرم و خیلی های دیگر از اطرافیان دور و نزیدک ام به اندازه تو و گاه بیشتر، مذهبی اند و معتقد به آنچه تو ارزش می دانی و محترم می شمارند آنچه برای تو مهم است. بگویم همان سال ها که تو مرا محکوم به "ضد انقلاب" می کردی، عکس تمام بزرگانی که سال ها بعد تو شناختی شان، به احترام در خانه ما بود و هنوز مدرسه نرفته، نام تمام شان را می دانستم؛ طالقانی محبوب کودکی من بود و خمینی، پدر بود قبل از آن بی رحمی ها.

بگویم کودکی که به جاسوسی می فرستادی خانه ما، برای من، تنها همبازی بود و تو تخم بی اعتمادی و ترس از همدیگر را کاشتی درون ما؛ تو خبر چینی از صمیمیت ها و صداقت های بین مان را یادش دادی. بگویم اصلا منافقی که می گویی و می گفتی، منم، من، اما تو مرا به نفاق و دورویی واداشتی که برای زخم زبان نشنیدن از تو، حرف هایم را نزنم و جور دیگر باشم.

خیلی حرف ها داشتم، می خواستم بگویم و پاسخی بشنوم اگر هست که اگر مادرم را واداشتی با زور و تحقیر و فشار که بگوید معتقد نیست به آنچه تو بد می دانی، ایمانش را نگرفتی هرگز. بگویم که من از حکومتی که تو سنگش را به سینه می زدی و می زنی، هنوز هم متنفرم که تخم اش را تو کاشتی که کٌشتی عزیزانم را بی آن که بگویی کدام عدالتخانه جرم شان و سزای جزمشان را ثابت کرده بود.

خیلی حرف ها داشتم، می خواستم بگویم با بغض که من با همه ظلم هایی که بر من رفت، تو را دوست داشتم. بچه هایت، هم بازی های من بودند و خودت، خویشم، آشنایم و تو همه چیز را در هم آمیختی و بر هم زدی همه ان روابط را.

نمی دانم تو که سال ها، زنگ صدایت، فریادت و هوارت در گوشم پیچیده بود، آن روز، آن روزٍ رو در رو هم باز حرفی داشتی که بزنی؛ من اما دوست داشتم از تو هم بشنوم. حرف هایت را، صدای بی خش و صاف و صادقت را بشنوم، خودت را بشنوم.

آن جمعه مرا دیدی اصلا؟ آمده بودم تا ببینی من هم مثل پسر همسایه بزرگ شده ام. ببینی من هم می فهمم. من هم برایم مهم است خیلی چیزها و برایش حاضرم کتک هم بخورم – که خورده بودم آن سال ها هم – اما تو باز مرا "بازیچه" خواندی؛ تهمتی که می زدی تمام آن سال های دهه شصت به من که "بچه" ام و "نادان" و به مادرم که "بازیچه دست بزرگان قدرت طلب" شده است. آمده بودم تا ببینی مرا که همه حرف های آن سال هایت را شنیدم، مادرم را خود، به نقد کشیدم و آن روز آمده بودم تا سرنوشت خودم را خودم بسازم و تو باز "بازیچه" ام خواندی.

آن جمعه آمده بودم که ببینی اگر برادرم به نوجوانی، اسلحه ات را برداشت از سر کنجکاوی و تو آن را لای پرونده مادرم چپاندی، من امروز دستم خالی است، نه که بگیرم سنگی یا آتش زنه ای و نه حتی که مشتش کنم به اعتراض. دستم خالی است تا بگیرم دست برادرم را تا هجوم وحشیانه دوستانت، خواهر و همسرم را لگد مال نکند. دستم خالی است تا به آسمان بلندش کنم به نشانه آزادی که دریغش کردی در خانه و بیرون خانه در تمام آن سال ها و کودکی های فراموش شده ام. تا نشانت دهم اگر دایی ام را به جرم ارتکاب به خشونت با خشونت و بی قانون کٌشتی، من امروز اعتقادی به خشونت ندارم وتو آن روز هم به نام دینی که همه جا علمش کردی بر سرم، مشت کوبیدی، چوب زدی و گلوله انداختی.

آن جمعه آمدم و دیدم که هنوز همان قدر بی صبر و بی شکیبی. زود از کوره در می روی، نمی شنوی همه حرف را و ندانسته تنبیه می کنی صاحب کلام را. دیدم هنوز از جایگاه قضاوت، پایین نیامده ای و هنوز حکم می رانی و حکم اجرا می کنی خود.

آن جمعه هم گذشت. تو رفتی اما من هنوز صدایت را می شنوم، هنوز زنگ صدایت در گوشم می پیچید:"منافق" و من، تنها مخالفم با آن چه تو معتقدی بدان.

و امروز تنها می خواهم بگویم، من به آنچه تو اعتقاد داری، باور ندارم که شاید بیزار باشم از آن، اما به اعتقاد تو احترام می گذارم. تو هم حاضری به اعتقاد من احترام بگذاری؟

و امروز می خواهم بگویم احترام بگذاری یا باز چماق و دشنه برداری، من به اعتقادت احترام می گذارم اما باز هم مقابلت خواهم ایستاد، با دست خالی، با ایمان.

کاش آن روز که رو در رو می شویم باز، صدایم را بشنوی و حرف بزنی تا صدایت را بشنوم. در ۱۳ آبان!

» ادامه مطلب

حکم تازه، بازی تازه

حکم تازه، بازی تازه

ادامه راه سبز«ارس»: پس از تئاتر دادگاه معترضین به انتخابات ریاست جمهوری دهم، پرده ی دوم از این نمایش، صدور احکامی جالب تر از خود دادگاه بود؛ بازی از پیش معلوم.

محمدرضا علی زمانی که بعد از انتخابات اخیر بازداشت شده بود، بهترین طعمه برای محک زدن سبزهاست تا بلافاصله برچسب از پیش آماده "سلطنت طلب" را به آنها بچسبانند.

حاکمیت خیال پرداز بر این باور است که می تواند از زمانی و حکم اعدامی که برایش صادر کرد، "چوبی دو سر طلا" برای جنبش سبز بسازد؛ به طوریکه در باور خام آن ها، اعتراض سبزها به این حکم به مثابه سلطنت طلبی بوده و سکوت در مقابلش نیز تبدیل چراغ سبزی برای تکرار این جنایت می شود.

روندی که بعد از انتخابات آغاز شد در ابتدا اعتراض به تقلب آشکار در شمارش آراء و سپس انتصاب احمدی نژاد به عنوان رئیس جمهور ایران بود؛ اما پس از ادامه ی این اعتراضات و عدم توجه حاکمیت، اعتراض شکل گسترده تری به خود گرفت و بعد از شهادت شماری از معترضین، خشم مردم به اوج خود رسید و چشم هایی که نظام همیشه به دنبال خواب کردن آن ها بود، ناگهان و به دست خود نظام به روی حقیقت گشوده شد تا مردم کوچک ترین حقوق ضایع شده ی خود را نیز به متمدنانه ترین شکل ممکن و با جدیت از حاکمیت و دولت دست نشانده آن طلب کنند.

امروز اما با گذشت نزدیک به چهار ماه از این فاجعه، اشتباهی دیگر در تاریخ کم دوام این دولت رقم خورده و حکم اعدام برای یکی از معترضان صادر شده است.

بی تردید سکوت در مقابل این حکم، فاجعه ای انسانی و حقوقی به بار خواهد آورد؛ سکوتی که هزینه اش بیشتر از دستاوردش خواهد بود: "قربانی شدن انسان و انسانیت" و در مقابل امّا، ایستادگی و مقاومت برای به اجرا در نیامدن این حکم، لازمه ی ادامه ی این جنبش است.

نظامی که تمامی سرمایه ی پیروزی انقلاب 57 را یک به یک بر باد داده و سعی در محکم کردن پایه های سست خود بر ظلم و خون شهدا دارد، بعد از صدور حکم اعدام محمدرضا زمانی سعی دارد ذهن مردم را منحرف کند.

روزی نیست که اخباری جدید و انحرافی به شکل گسترده میان مردم منتشر نشود؛ اين رفتار حاكميت را به راحتی می توان در جنگ های زرگری مجلس پیرامون مدرک تحصیلی رحیمی معاون اول رییس دولت کودتا، موضع گیری لاریجانی در سکوت بر کشتار دهه ی 60 یا بیانیه ی جدید ناجا در مورد عدم لزوم گشت ارشاد به خوبی دید.

روند چهار ماه اخیر نشان داده که نظام برنامه های خود را قدم به قدم طراحی کرده و به اجرا در می آورد؛ اما آنچه مهم است جلوتر بودن موج سبز در قدم های خود است.

این بار نیز نباید اجازه داد تا آن ها این بازی از پیش باخته را به شكلی پیش ببرند که به قربانی شدن بیشتر مردم ختم شود.

جنبش سبز تاکنون نشان داده که کنش مند بوده و حاکمیت را وادار به واکنش می کند.

جنبش در قدم بعدی خود می تواند نشان دهد که برای 13 آبان نیز مثل روز قدس برنامه دارد و نشان دهد که دانش آموزان امروز بیناتر از آنند تا با حذف تاریخ از کتاب های خود، ننگ ها را فراموش کنند.

می تواند نشان دهد که در مقابل ضایع شدن کوچک ترین حقی می ایستد و در جامعه ی ایده آل خود عقیده ی شخصی انسان ها را دلیل بر زنده بودن و یا مرگ آن ها نمی داند و برای او زن یا مرد، کودک و پیر، مسلمان و مسیحی فرقی ندارند و سربلندی کشور را در برابری و عدالت زیر پرچمی از آزادگی جستجو می کند و ما برای رسیدن به این آزادی است که مقاومت می کند.

هر یک از اعضای شبکه اجتماعی جنبش سبز می تواند با تکیه بر سلاح منحصر به فرد خود برای مقابله با این گونه احکام ننگین به میدان بیاید. سلاح ما آنی نیست که کیهان و کیهانی اندیشان، پلیس های ضد شورش یا لباس شخصی ها را به آن مفتخر کرده اند.

سلاح ما بوی باروت نمی دهد، بلکه سلاحی ست كه صدایش ذکر یاحسین و رنگش خون شهداست. سلاح ما بوی مرکب و دوات می دهد و تاریخ ثابت کرده و خواهد کرد که کدام سلاح نزد خدا معتبرتر است و اجابتش نزدیکتر.

==================

ابهامات یک حکم جنجالی؛ محکوم به اعدام ماه ها پیش از انتخابات دستگیر شده بود

گفته می شود "زمانی" که به عضویت در انجمن پادشاهی ایران متهم است، روز دوشنبه هفته گذشته در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی صلواتی منتقل و در آن جا حکم اعدام به او ابلاغ شده است. تاکنون هیچ منبع رسمی از سوی جمهوری اسلامی صدور حکم اعدام برای محمدرضا علی زمانی را تایید یا تکذیب نکرده است. با این حال تاکنون سازمان عفو بین الملل و همچنین دولت فرانسه صدور این حکم را محکوم کرده اند. وزارت امور خارجه فرانسه اعلام کرد که "از شنیدن خبر حکم اعدام محمدرضا علی زمانی سخت متأثر شده است". در واکنشی دیگر، محسن مخملباف، کارگردان سرشناس ایرانی مقیم خارج از طرفداران جنبش سبز خواست تا با "فریاد خود جلوی اعدام انسان ها" را بگیرند. مخملباف تصریح کرد: "اعدام مردم ایران با هر عقیده ای، چه سبز، چه پادشاهی، چه کمونیستی، چه مجاهد، ظلم به ایرانی، ظلم به اندیشه و ظلم به بشر است".

در جلسه دوم محاکمه عوامل دخیل در اعتراضات مردمی پس از انتخابات ریاست جمهوری، در ۱۷ مرداد سال جاری بود که نام محمد رضا علی زمانی در داگاه به میان آمد. در آن جلسه اعترافات مفصلی از وی اخذ شد و سخنان وی در دادگاه انقلاب بارها از تلویزیون جمهوری اسلامی نیز پخش شد. دادگاه انقلاب تهران محمدرضا علی زمانی را به دلیل وابستگی به انجمن پادشاهی ایران به "محاربه با خدا و توهین به ارزش های مذهبی همکاری با سرویس های جاسوسی آمریکا ،تبلیغ علیه نظام و شرکت در تظاهرات به قصد اقدام علیه امنیت ملی" متهم کرد. وکیل مدافع محمدرضا علی زمانی در دادگاه گفته بود، از آنجا که موکلش در تظاهرات اعتراضی سلاح به همراه نداشته نمی توان وی را به محاربه متهم کرد و از اینرو برای وی تقاضای عفو کرده بود.

انجمن پادشاهی ایران در تارنمای رسمی خود تایید کرده که محمدرضا علی زمانی یکی از اعضای این گروه است. گفته شده که نام مستعار زمانی در این انجمن "بردیا" بوده است. محمدرضا علی زمانی در رادیوی وابسته به انجمن پادشاهی ایران با نام تندر فعالیت می کرده است. اما مهم ترین نکته ای که تارنمای انجمن پادشاهی ایران به آن اشاره می کند این است که زمانی ماهها پیش از انتخابات ریاست جمهوری، دستگیر شده و سپس در جریان سرکوب مبارزات اخیر به عنوان عامل شورش در دادگاه به نمایش آورده می شود. جالب این که خود محمدرضا زمانی نیز در خلال اعترافات خود در دادگاه که خبرگزاری فارس آنرا منتشر کرده به این نکته تلویحا اشاره کرده است. وی در دادگاه مدعی می شود که به قصد تشویق مردم برای تحریم انتخابات ریاست جمهوری، پیش از انجام این انتخابات وارد ایران شده است. زمانی در دادگاه فاش کرد که "قبل از هر گونه اقدام نه تنها بنده بلكه همه رابطين ما هم توسط وزارت اطلاعات دستگير شدند". صدور حکم اعدام برای محمدرضا علی زمانی در حالی صورت می گیرد که بنا به گزارش های متعدد او امکان دسترسی به وکلای انتخابی را نداشته و با وکیل تسخیری مورد تأیید دادگاه انقلاب، در محاکمه حضور یافته بود.

نام انجمن پادشاهی ایران که "زمانی" متهم به عضویت در آن است از فروردین ماه سال ۱۳۸۷ مشهور شد. در روز ۲۴ فروردین ۸۷ "حسینه شهدا" وابسته به "کانون رهپویان وصال" در شهر شیراز منفجر شد. تا یک ماه پس از این حادثه اخبار ضد و نقیضی درباره این که آیا انفجار ناشی از بمب گذاری بوده و در این صورت چه کسی مسبب آن بوده است از سوی مقامات مختلف جمهوری اسلامی منتشر می شد. این در حالی بود که تارنمای انجمن پادشاهی ایران در همان ساعات نخست پس از انفجار مسوولیت آن را به عهده گرفت. به هر حال مدتی بعد دستگاه های اطلاعاتی و قضایی جمهوری اسلامی نیز تایید کردند که بمب گذاری توسط اعضای این انجمن انجام شده است. سخنگوی قوه قضاییه از دستگیری ۱۲ عامل انفجار خبر داد و در فروردین ماه سال ۸۸ سه تن از اعضای انجمن پادشاهی ایران در زندان عادل آباد شیراز اعدام شدند.

روز شنبه ۳۰ خرداد سال جاری و همزمان با ادامه اعتراضات مردمی به تقلب در انتخابات ریاست جمهوری نیز وقوع یک انفجار در آرامگاه آیت الله خمینی گزارش شد و گفته شد که عامل انفجار طی یک عملیات انتحاری خود نیز کشته است. تارنمای انجمن پادشاهی ایران به فاصله کوتاهی مسوولیت این انفجار را برعهده گرفت و نام عضو کشته شده خود را "بیژن عباسی" اعلام کرد.

آنچنان که از اطلاعات منتشر شده در تارنمای انجمن پادشاهی ایران و همچنین برنامه های رادیو و تلویزیونی این انجمن بر می آید این گروه قایل به مبارزه مسلحانه علیه رژیم جمهوری اسلامی است. اندیشه های این گروه ملغمه ای از گرایشات ناسیونالیستی ایران باستان، افکار سوسیالیستی همراه با نفی اندیشه های اسلامی است اما منش آن با گروه های موسوم به سلطنت طلب تفاوت دارد. انجمن پادشاهی ایران مخالف به قدرت رسیدن مجدد خاندان پهلوی است.

بنیانگذار انجمن پادشاهی ایران فردی با نام "فتح الله منوچهری" است که عنوان مستعار "فرود فولادوند" را برای خود برگزیده است. او بازیگر سینمای ایران پیش از انقلاب بود. فولادوند در سالهای اخیر دو تلویزیون ماهواره ای با نام های "ما تی وی" و "یور تی وی" راه اندازی کرده بود که دفاتر آن در لندن مستقر بود. فولادوند در دیماه سال ۱۳۸۵ و در حالی که در نزدیکی مرز ایران در ترکیه به سر می برد، ناپدید شد. سازمان عفو بین الملل در گزارشی اعلام کرد که او توسط ماموران امنیتی جمهوری اسلامی ربوده شده و در زندان به سر می برد. اطلاعات دیگری از وضعیت کنونی فولادوند در دسترس نیست.

» ادامه مطلب
آخرين اخبار ارس

ادامه راه سبز - ارس

↑ Grab this Headline Animator